برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
زنه از اتوبوس پیاده شد و دوید و لای جمعیت گم شد. کارت [بلیت] نزده بود. راننده سری تکان داد و گفت قبلا شاید در هفته یک نفر اینطور بود. اما حالا در روز ده نفر [سه هزار تومان] پول کرایه ندارند که بدهند. بعضیها در کمال شرمندگی میگویند که ندارند، بعضی از شرم فرار میکنند.
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
زندگی بدون دنداندرد چگونه است. این که آدم راحت یک لیوان آب بخورد. آب چون تیغ لای جرز دندانهای پوسیده فرو نرود. نان خشک خود را خوب بجود و لثهها از درد متلاشی نشود. هر چند دقیقه یک قرص مسکن بیخاصیت ببلعد و جای التیام درد از ورم معده آزار ببیند. منتظر هلاکت بدست فقر بماند.
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
اتوبوس از کنار گورستانی میگذرد که پدرم در آن آرمیده. از فراز دیوارها گورهای بهم پیوسته را میبینم، به امید اینکه قبر پدر را بیابم. بچه که بودم یکبار توی پارک لاله گم شدم. مردی مرا روی شانه گذاشت تا از بلندی پدرم را پیدا کنم. پیدا کردم. با گریه داد زدم بابا. شنید. حالا نمیشنود ..
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش
برچسب:
نویسنده: مبین پارسامنش